من حقیقت دارم

می توان حقیقتی را دوست نداشت، اما نمی توان منکر آن شد.
امروز صبح که چشمم رو باز کردم احساس کردم که خدا زودتر به من سلام کرد، همینطور که داشتم جواب سلام خدا رو می دادم ناخودآگاه انسانهایی که توی اون لحظه در زندان بودن، بیمارهایی که روی تخت بیمارستان بودن و افرادی که شب قبل بی سرپناه توی خیابان خوابیده بودند از جلوی چشمم رد شدن. از اتاق که اومدم بیرون چهره ی خندان مادر دوچندان به وجدم آورد. همه ی اینها حقیقت داشتهمیشه جلوی چشم من بوده.
واقعیت اینه که فرصت امروز زندگی کردن رو خدا با کلی عشق و آزادی و سلامتی و نعمت به من هدیه کرده بود و من واقعاً مات و حیران بودم از این همه لطفی که خداوند به من داره.
خدا همیشه همه جای زندگی من حضور داره، من کجای زندگی خدا قرار دارم؟

برو عشق از خدا آموز که من دل را به او بستم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *